کدامین جمعه می آیی ؟
کودک درون ام باز مرا نظاره می کند . با چشمان زیبایش به من می خندد
و سپس برایم اشک ریخته و دستان کوچک اش را
به سوی آسمان گرفته و دعایم میکند .
و من ... به او و پاکی اش حسادت می ورزم .
و بعد به سوگ می نشینم . به سوگ معصومیت از دست رفته ام .
جامه سیاه عذا بر تن کرده و افسوس می خورم و افسوس !
و در این افسوس تو را می بینم !
و به یاد انتظارم می افتم که بسی طولانی شده است .
روزها در پس هم می گذرند . جمعه ها می آیند و در پس هم می روند
وعقربه های ساعت با سرعت از هم پیشی می گیرند
و این دو موش سیاه و سفید برایم ثانیه شماری می کنند
ولی باز هم چشمان منتظرم و دستان پر از نیازم ,
حضورت را به انتظار می نشینند ! انتظاری که پایانش را نمی دانم !
دلتنگم پدر ... کدامین جمعه می آیی ؟
کدامین جمعه است که چشمان همه پر از حسرت و امیدم
سحرگاهان به چشمان زیبایت گشوده می شوند ؟
کدامین جمعه است که نوای دلنشین تو دعوتم به سوی معبود می کند ؟
و کدامین جمعه است که قامت رعنای تو را اقتدا کرده
وبه دنبال تکبیر تو الله اکبر بر لبانم جاری می شود ؟
کدامین جمعه است که اشک و فغان و دلتنگی ام
با نگاه همه عشقت پایان می یابد ؟
و کدامین جمعه است که معنای بودن را احساس می کنم ؟
بیا ! می خواهم دو زانو در پیشگاهت نشته و
با تمام وجود فریاد زنم :
لبیک یا صاحب الزمان ! لبیک !
چشمان گناه آلود اما پر از پشیمانی ام را بیش از این منتظر نگذار !
شايد اين جمعه بيايد شايد...



